محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

290

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

مولوى معنوى گويد « 1 » : بيت دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ * نخروشد نترنگد « 2 » چه كند تن در دهد - يعنى راضى شود . مثالش حكيم انورى گويد : شعر پايهء قدر ترا از مه نشان مىخواستم * گفت او كى در دهد تن را به اين خلقان خيام « 3 » تن زند - يعنى خاموش شود . « 21 » مثالش شيخ عطار گويد : بيت عشق آتش در همه « 4 » خرمن زند * اره بر فرقش نهند و تن زند و انورى گويد « 5 » : بيت امروز روز عيد و تو در شهر تن زده * فردا ترا چه گويد دستور شهريار تريد « 6 » - اشكنه كه بتازى ثريد گويند « 22 » . مثالش بسحاق گويد : بيت آنكه منعم كند از عشق تريد پاچه * تا بخوردش ندهم بر منش « 7 » انكارى هست توفيد - [ به فا . به وزن كوشيد ] يعنى صدا و آواز از غلبه و جوش « 8 » در افتاد . مثالش استاد لبيبى گويد : بيت از ان لشكر گشن « 9 » توفيد دهر * بكام عدو نوش شد همچو زهر و حكيم فردوسى نيز گويد : بيت بتوفيد كوه و بلرزيد دشت * خروش سپاه از فلك درگذشت تاند - [ بفتح نون ] مختصر تواند . مثالش مولوى معنوى گويد : بيت شهر را بفريبد الا شاه را * ره نتاند زد شه آگاه را تبرزد - دو معنى دارد : اول نبات باشد در فرهنگ و بمعنى شكر سفيد نيز آمده ؛ دوم قسمى از انگور كه در تبريز « 10 » مىباشد مثال معنى اول شيخ نظامى گويد : شعر طبر خون با سهى سروت قرين باد * طبر خون را تبرزد همنشين باد طبرزد معرب آنست « 11 » . و قسمى از نمك را نيز طبرزد گويند و در فرهنگ مسطورست كه نمك سفيدست كه از نيشابور آرند و چون او شبيه است به نبات تبرزد گويند « 23 » . ترنجيد - [ بضم تا و را و سكون نون ] يعنى سخت نيك درهم شد « 12 » . مثالش ابو العباس گويد : بيت جان ترنجيد از غم هجران مرا * از نسيم وصل كن درمان مرا و بمعنى كشيد نيز آمده « 24 » چنان كه « 13 » عنصرى گويد :

--> ( 1 ) كلمه از « ب » است . ( 2 ) « س » : نترنگيد . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) « ب » : خيان ؛ « ن » : خام . ( 4 ) « س » : مه ( متن از « ن » و « ب » است ) . ( 5 ) اين جمله و شعر شاهد بعد از آن از « غ » است . ( 6 ) « س » : ترايد . ( 7 ) « س » : منش . ( 8 ) « ب » : وحوش . ( 9 ) « س » : كش . ( 10 ) « س » : تريز ( متن از « ب » است ) . ( 11 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است . ( 12 ) « س » : شده ؛ « ب » كشد . ( متن از « ن » است ) . ( 13 ) اصل : چنانچه . ( 21 ) در برهان تن زدن بمعنى صبر و تحمل كردن نيز هست . ( 22 ) در برهان بمعنى ريزه كردن نان در دوغ و شير و غيره است . ( 23 ) در برهان بمعنى نوعى از انگور و صمغى كه صبر گويند نيز هست . ( 24 ) در برهان : نيك درهم كشيده و كوفته شد و چنين بهم رسانيد و درشت گرديد .